منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
نظرسنجی
کدام قسمت سایت رو بیشتر میپسندید؟ (برای اضافه کردن مطالب بیشتر)











آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

اگر در دلت مهر علی هست
نباید به غیر او دهی دست
به روی سر در جنت نوشته
فقط حیدر امیر المومنین است

سلام علیکم.
این وبلاگ کلیه مطالب فرهنگی و مذهبی و مورد نیاز شما رو در بر میگیرد.
شما می توانید موضوع مورد نظر خودتون رو در قسمت نظرات بگید تا مطلبشو براتون بگذاریم.
در ضمن نظر و شرکت در نظرسنجی یادتون نره.
لحظات خوبی رو براتون آرزو میکنیم.
راستی ما مایل با تبادل لینک با شما هستیم و میزان بازدیدتان برایمان مهم نیست.
پس از ثبت وبلاگ ما با نام "یا علـــــــ|ع|ـــــــی حیـــــــ|ع|ـــــــــدر مدد" نام وبلاگ/سایت خودتون را از طریق نظرات یا تماس با ما برای ما بفرستید.
راستی اگر کسی مطلبی داره و دوست داره، به ما خبر بده تا براش بذاریم تو وبلاگ.
التماس دعای خیر.....

یاعلی مدد

جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
کاربردی
ابزاروبلاگ
Pichak go Up
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

ابر برچسب ها



عزیزانم حتمـــــــــــــــــــا بخونید!


* نامه اول شهید امیر به مجله زن روز در  3/9/1365

 

به نام خداوند بخشنده و مهربان

خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پربار زن روز؛

 

سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می کنم که در تمام مراحل زندگیتان موفق و موید و سلامت باشید. قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما به خاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر کنم. بدون تعارف و تمجیدهای دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح کشور و بهترین نشریه از بین نشریات موسسه کیهان است، اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند، مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته؛ جریان را برایتان بازگو می کنم:

 

من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم، اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند. تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس خسته و کوفته هستند، زود می خوابند؛ اصلاً در طول روز یک بار از خود سوال نمی کنند که پسرمان (یعنی من)کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیت ها سوءاستفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم.

 

البته این مشکل اصلی من نیست؛ چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام و از اینکه اصلاً به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی می گردم، تعجب نمی کنم، بلکه مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد.

 

پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است، دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند، به فرزندی که چه عرض کنم، به سرپرستی قبول کردند (البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام همسن خود من است) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد، به زندگی ای تبدیل شد که دائم در آن سعی در دور کردن هوای نفس داشتم،  با دختری که به مراتب از شیطان پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تر است؛ تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم: «درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره»؛ می دانم که منظور من را حتماً فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست.

 



ادامه مطلب

برچسب ها :
* نامه اول و دوم شهید امیر به مجله زن روز در 3/9/1365 ,  شهدا ,  شهادت ,  8سال دفاع مقدس ,  دفاع مقدس ,  شهید ,  شهدان , 

مادر از پشت در حمام صدا زد
+ رضا بیام پشتت رو کیسه بکشم
- خودم می‌تونم. زحمتت می شه
+ اومدم، شرم نداره !


رضا دست برد طرف لامپ حمام. داغی لامپ انگشتانش را چزاند. اعتنا نکرد و لامپ را 
چرخاند تا خاموش شدمادر قدم داخل شد, تنها از دریچه‌ی کوچکی نور داخل می‌ریخت.
حمام را که نیمه تاریک دید، گفت
+ چراغ رو روشن نکردی
دست برد و کلید برق را چند بار زد. وقتی لامپ روشن نشد, گفت
+ لعنت به شیطون! تا دیروز سالم بود
……………
مادر پشت سر رضا که قرار گرفت. کیسه را توی دست کرد و آرام آرام به پشتش کشید
+ تو جبهه کارت چیه؟
- خوردن و خوابیدن
+ تو گفتی و منم باورم شد
+ لابد مادرت محرم نیس؟ باید از مردم بشنوم پسرم معاون نمی دونم گرو…گروبا. چی بهش می گن؟ 
تو زبونم نمی گرده
- گردان, گروهان
+ همین که می گی  
+ بعد شهادت برادرت, تو این عالم, من هسم و یه دوقلوی خوشکل. تو رو خدا مواظب خودتون باشید
رضا سر چرخاند. صورت به صورت که شدند. لبخند زد
- چشم
……………..
مادر محکم تر کیسه کشید. کیسه که بالا و پایین می‌رفت، عضلات پسر مثل برق گرفته‌ها می‌پرید. 
انگار جانش زیر کیسه می‌رفت و می‌آمد
دست نگه داشت؛ نفس را بلند داخل داد و بعد آرام بیرون راند. سکوت فضای حمام را پر کرد.
مادر خودش را عقب کشید، نور دریچه‌ی حمام که تابید, چشمش افتاد به زخم‌های کمر پسر
+ اینا جای چیه رضا!؟
- چـ…چـ…چیزی نیس
+ ارواح خاک برادت, بگو چیه؟
- یه زخم کوچک
+ جای سالم تو کمرت نیس
رضا صدای هق هق مادر را که شنید, گفت
- جای ترکشه. خوب شده
+ پس چرا مثل مار دور خودت می‌پیچی؟
- چند تایی هنوز زیر پوستمه. یادگاریه
……………….
باز سکوت حمام را گرفت
وقتی نفس‌ نفس شنید، برگشت و به پلک های بسته ی مادر خیره شد
پلک‌ها را که از هم باز کرد
کاسه‌ی چشمان مادر خیس خیس بود

اللهم عجّـــــــــــــــــــــل لولیک الغـــــــــــــــــــریب الفرج

با تشکر از وبلاگ :
سیم سوخول




برچسب ها :
شهید گمنام ,  شهدا ,  8 سال دفاع مقدس ,  خاطرات شهدا ,  خاطره یک شهد گمنام , 


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو